شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

98

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

[ 31 ] ذكر حال غياث الدّين پير شاه و رفتن او بكرمان سلطان محمّد چون مملكت [ تقسيم كرد ] كرمان را به غياث الدّين پيرشاه داده بود ، و تا واقعهء فرّزين نشد اتّفاق رفتن [ او به ] كرمان نيفتاد . او از دهان اژدهاى بلا در آن وقعه بقلعهء قارون افتاد ، و امير تاج الدّين صاحب قلعه او را خدمتى پسنديده بكرد ، تا آنگاه كه ركن الدّين غورسانچتى از كرمان به اصفهان [ باز ] گشت ، و بوى فرستاد و بر توجّه بكرمان تحريض كرد ، و نمود كه از منازع * و ممانع خاليست . پس او اوّلا باصفهان به خدمت ركن الدّين رفت و ركن الدّين او را نوازش كرد ، و اكرام و تلطّف و انعام تمام فرمود . از آنجا بعد از سه « 1 » روز بكرمان رفت و در تحت تملّك آورد ، شراب آن هوس در كاس امل اوصافى ، و لباس مملكت آن بر قدّ پادشاهى او سابغ و ضافى ، و روز بروز كار او بر ترقى بود . بر عكس آن كار ركن الدّين هر روز در عراق واهى و فاتر مىشد ، تا در قلعهء ستوناوند ، چنان كه شرح رفت ، بدرجهء شهادت رسيد و عرصه عرضهء فساد قصّاد ، و خالى از منازع و اضداد « 2 » شد ، و اتابك يغان طايسى كه در قلعهء سر جهان محبوس بود بيرون آمد . و سبب حبس او آن بود كه سلطان او را در خدمت ركن الدّين غورسانچتى در وقتى كه ملك عراق بوى داد بأتابكى مرتّب كرد ، و ركن الدّين هر بار به پدر از تجبّر وى شكايت مىكرد و مىگفت كه : اگر او بر اين فرعنت كه هست مدّتى ديگر بگذراند زود باشد كه از وى فتنه‌اى صادر شود كه دست

--> ( 1 ) - كلمه در اصل به علت موريانه‌خوردگى از ميان رفته است . ( 2 ) - در اصل : اصداد .